قصّه های آشنا

کرم شب تاب

بشنوقصه آن کرم شب تاب ، که فراموش کرده بود، او نور مهتاب. غرق در تابش خود بود و بی تاب ، همی آواز میداد به آفتاب : به شب ها روشنی بخش جهانم ، همه عالم چو روز است از  توانم. به روز روشن پرتو پرانی ، بسی بیهوده باشد ، گر بدانی. چو باشد روز بی معناست تابش ، مگر خورشید را نیست عقل و دانش . بخنده بودند ،درظلمت شب،ازاین گفتار مستانه ، یک آسمان ستاره

مور

 ... بشنو قصه آن مور که گرسنه همی بود ، ودانه اندوخته همی ساخت ، تامبادا فردائی گرسنه نماند، تا به آخر که از گرسنگی بمرد، و انبار آکنده از دانه بماند    

بید و باد

بشنو قصه آن بیدکه زبیم باد بخود همی می لرزیدوشاخ و برگ خویش همی میریخت وباد به او همی می خندید  که کاری را که شاید روزی بر او کنداو خود بر خود همی کند 

دیووپری

بشنو قصه آن دیوکه به چنگ داشت پری راو با خود همی اندیشید کدام یک اسیر دیگریم او که در چنگال منست یا من که در بند زیبائی او 

دو خرس

بشنو قصه آن دو خرس را که یکی خور بود و دیگری خواب  خور همیشه بخورد و خواب همیشه بخفت تا به آخر که خور از پر خوری بمرد و خواب از پر خفتن